Saturday, June 25, 2005

پيروزی ششمين رييس جمهور


:پيروزی آقای دکتر احمدی نژاد را به همه افراد و گروه های زير شادباش می گويم

کسانی که تحريم انتخابات را به منظور از مشروعيت انداختن جمهوری اسلامی تبليغ کردند -
کسانی که با هوش سرشار سياسيشان دست جمهوری اسلامی را خواندند و به همه اعلام کردند که تمام هياهوی انتخاباتی در جهت اين بوده که هاشمی با رأی بالا انتخاب شود -
تمام کسانی که هر شب در خواب خود را به جای حامد کرزای، منتها در تهران، می بينند -
جبهه مشارکت که داعيه دار اصلاح طلبی است، اما نه حرف مردم را می فهمد و نه کسی را برای راهبری مردم سراغ دارد -
آقای ابراهيم اصغرزاده که در نماياندن بی عرضگی اصلاح طلبان به مردم نقش شايانی را ايفا کردند -
برادران پر زوری که مدتی بود با آرامشی که مورد نظرشان است نتوانسته بودند به ارشاد مردم بپردازند -
هنرمندان و نويسندگان عزيزی که حالا مدتی وقت خواهند داشت تا ببينند که هدايت سياسی توده مردم توسط آنها چه ثمری داشته است -
دوستان عزيزی که فکر می کنند موسيقی باعث فساد روح می شود -
خاتمی عزيز که جنبش اصلاح طلبی با آمدنش آغاز شد و همزمان با رفتنش دچار آبله گشت -
و نظريه پردازان جناح چپ که حرف خود را حرف مردم می دانند -

:همچنين تبريک می گويم به

چين، هند، ترکيه، و ساير کشورهای دوست که حالا با خيال راحتتر و شرايط مناسبتری می توانند با ايران معامله کنند -
امارات متحده که با جديت بيشتری می تواند ادعاهای خود را پيگيری کند -
روسيه که ديگر لازم نيست دنبال بهانه های واهی برای تاخير پروژه هسته ای ايران باشد -
اسراييل که دشمنی را که هميشه احتياج دارد، آنهم با مقبوليت جهانی، پيدا کرده است -
امريکای جهانخوار که از همين الان در فکر بازيهای تبليغاتيش است -

تنها اميد حال حاظر، عقلانيت برنامه ريزان جناح راست و اميدوار بودن به بازی سياسی جوانمردانه آنهاست. اما نه گذشته شان دلم را خوش می کند و نه اميدی دارم که حتی آنها بتوانند حرفی را به کرسی بنشانند. خدا کند که راستيون راهی جز گسترش رعب و نفاق را برگزينند و خدا کند که راه بازگشت را نبندند.

مثل همه مسافران هر اتوبوس شهری در ايران، من هم خود را صاحبنظر امور سياسی حساب می کنم، اما با اين حال هيچ وقت مثل حال حاظر آينده برايم گنگ و مبهم نبوده است. اميدم به اين است که به جمود فکری بسياری از گروه های اپوزيسيون خارج از کشور دچار نشوم و فکر نکنم که هر چه را که دريچه محدود اخبار از ايران نشان می دهد، واقعيت عينی جامعه است.

محسن پورسينا

Wednesday, June 22, 2005

انتخاب بين هاشمی و احمدی نژاد

پس از اعلام نتايج مرحله اول انتخابات ايران، بار ديگر صاحبنظران سياسی ايرانی دچار چند دستگيهای معمول خود شده اند. در اين ميان عده ای همچنان بر طبل تحريم می کوبند، دسته ای اعتقاد دارند که همه اين اتفاقات با برنامه ريزی قبلی حاکمين برای انتخاب هاشمی با رأی بالا بوده، و بالاخره گروهی هم هستند که می گويند فارغ از مسايل جانبی، تنها راهی که پيش پای مردم برای مقابله با فاشيسم مانده است، حضور همگانی در پای صندوقهای رأی است تا جنبش اصلاح طلبی ناکام از بين نرود.

تحريم کنندگان انتخابات راهی پر ريسک را به همه پيشنهاد می کنند که حتی در صورت موفقيت اوليه، آينده مبهم و گنگی را در پيش خواهد داشت. اين گروه از اپوزيسيون معتقدند که بايد به هر نحو ممکن با رژيم جمهوری اسلامی مبارزه کرد و سعی در سرنگونی آن داشت. گروهی از اين آقايان بر اين باورند که مردم ايران آنچنان به تنگ آمده اند که تا سقوط رژيم زمان زيادی باقی نمانده و به محض اين که رژيم سقوط کند، مردم با درک سياسی بالای خود همين آقايان را حاکم بر سرنوشت خود خواهند کرد. عده ای هم هستند که پس از ديدن آنچه بر سر افغانستان و عراق رفت، اميدوار به ياری بيگانگان برای تحقق حکومت مورد نظرشان هستند و خود را در نقش حامد کرزای ايرانی می بينند. تقريبا تمامی اين گروه های تحريم کننده انتخابات، مدام اين را فرياد می زنند که با تحريم انتخابات از سوی مردم، رژيم مشروعيت خود را از دست داده، دچار بحران خواهد شد. جالب اينجاست که بيان اينکه شرکت فعال مردم با در انتخابات، به رژيم مشروعيت می بخشد شعاری است بر آمده از ادبيات حاکمان ايران و تحريم کنندگان بر اين گمانند که با نفی شعارهای حکومتی به ساختار نظام ضربه وارد می کنند. اما همانطور که سابقه گذشته نشان می دهد حضور چهل يا پنجاه درصدی مردم هم از نظر جامعه جهانی کاملا مقبول و کافی است. از طرف ديگر، نکته ای که به نظر می آيد اپوزيسيون ايرانی از آن غافل است شکل و نوع حکومت جايگزينی است که آنها به جای نظام جمهوری اسلامی در نظر گرفته اند. به جز تعداد قليلی، اکثر مخالفين جمهوری اسلامی بيان ميکنند که هدف مبارزات خستگی ناپذير آنها، برقراری دموکراسی در ايران است. در يک حکومت دموکراتيک، حاکم گروهی است که رأی اکثريت مردم را با خود داشته باشد. راستگرايان سنتی ايران به طور ثابت رأی حداقل سی درصد جامعه را با خود دارند. کدام يک از گروه های اپوزيسيون می تواند ادعا کند که از چنين پشتيبانی مردمی برخوردار است؟ حتی در صورتی که هر يک از اين گروه ها در يک نظام دموکراتيک بر سر کار بيايند، چگونه بدون توسل به زور از پس اين اقليت منسجم و معتقد برخواهند آمد؟

به اين دليل و به دلايل بسيار ديگر، به نظر من، تنها راه بهبود حکومت در ايران، رفرم مداوم و هدفدار است. در شرايط کنونی کشور، اگر گروهی هدف خود را براندازی نظام تعريف کند، از ادامه حرکت در ايران باز می ماند و ارتباط خود را با مردم از دست می دهد. پيشرفت سياسی بايد از داخل ايران و با آموزش و اطلاع رسانی به توده ايرانيان صورت بگيرد. بايد آگاهی مردمی به جايی برسد که حاکميت مردمی خواست تک تک مردم بوده و هر کس برای رأی و نظر خويش آن ميزان بها و اهميت قايل باشد که فعالانه در هر انتخاباتی شرکت کند و بداند که خود اوست که سرنوشت نهايی خود را تعيين می کند. از طرف ديگر، مردم بايد آنقدر هم ظرفيت سياسی داشته باشند که در صورت شکست در انتخابات، به رأی اکثريت احترام بگذارند و از تخريب رقيب خود دادری کنند. هر چند که هيچ کس، حتی عاملين حکومت ايران، منکر تخلفات انتخاباتی نيست، اما نتيجه اين که همه انتخابات امور نمايشی جلوه داده شده اند اين بوده که هر وقت نامزد مورد نظر گروهی در انتخاباتی رأی نياورد، فورا تقلب در انتخابات را مطرح ميکنند و يا اگر حضور مردم در پای صندوقهای رأی بيش از پيش بينی آقايان باشد، فورا مجريان به دستکاری در تعداد آرا ريخته شده به صندوقها متهم می شوند. دود برافراشتن اين ديوار بی اعتمادی تا ساليان سال همه را خواهد آزرد، فارغ از اين که چه رژيمی در ايران بر سر کار باشد.

در حال حاضر، اکثريت مردم ايران انتخاب سختی را در پيش رو دارند. يا بايد رأی خود را به کسی بدهند که، در بهترين حالت، به امور اجتماعی و فرهنگی بی تفاوت بوده و ساليان سال در مورد فساد مالی اطرافيانش داستانها ساخته اند و يا اجازه بدهند کسی به کاخ رياست جمهوری برود که همين ميزان محدود آزاديشان را هم کمتر کند و احتمالا کشور را به سوی رويارويی مستقيم با دنيا پيش ببرد. احمدی نژاد کسی است که به فکر اداره اجتماعی، سياسی، و اقتصادی کشور با روشهای چهارده قرن پيش است. در صورت انتخاب شدن، احمدی نژاد، به مانند هر برگزيده ديگری، سعی در پيشبرد برنامه های خود و همفکران خود خواهد داشت. کسی نمی تواند از او انتظار داشته باشد که فعاليت و حضور زنان را محدود نکند، سانسور را در عرصه فرهنگ اعمال نکند، و بسياری از اعمال ديگر را که عمده مردم ايران نمی پسندند عملی نسازد. او با همين اهداف پا به ميدان انتخابات گذاشته و در اين راه هم از ياری بخش تندرو حکومت برخوردار است. بر سر کار آمدن احمدی نژاد، آينده سياسی، اقتصادی، و اجتماعی ايران را تاريک و مبهم می کند. هر کس که در خود حداقل احساس مسوليت در قبال آينده کشورش را دارد بايد جلوی اين تاريکی مسلّم را بگيرد. با از دست رفتن فرصت در مرحله اول انتخابات، در حال حاضر اين مهم تنها با رأی دادن به هاشمی ميسر می شود.

جناح راست از متفکرين سياسی هوشمندی برخوردار است (اين امر قابل تکذيب نيست). هيچ بعيد نيست که جناح راست افراطی سرمنشا بسياری از شايعات انتخاباتی کنونی با هدف بی انگيزه کردن مردم برای شرکت در انتخابات باشد. نمی توان قبول کرد که از يک طرف کل ساختار حکومت تبانی کرده اند که با جلو انداختن احمدی نژاد، هاشمی را با رأی بالا به کاخ رياست جمهوری بفرستند (که مسلما هاشمی هم در جريان اين بازی فرضی خواهد بود)، و از طرف ديگر احمدی نژاد در کمال نا پختگی سياسی در مصاحبه اش به طور ضمنی بيان کند که بخشی از ثروت نفتی کشور به جيب خانواده هاشمی می رود. به نظر من همين جمله کافيست تا نشان دهد که در اينجا دو گروه هستند که در مقابل هم قرار گرفته اند، وگرنه هاشمی هيچ گاه بيان چنين مطالبی را از دشمنان خود هم بر نتابيده، چه رسد به زير دستان و عروسکان سياسی.

در نهايت، هيچ کس در برتری نسبی هاشمی بر احمدی نژاد برای تصاحب پست رياست جمهوری ترديدی ندارد. مهم اينجاست که ايرانيان با رأی خود مانع بدترين اتفاق ممکن شوند. در دوران رياست جمهوری هاشمی، احتمال ادامه اصلاحات وجود دارد، اما با آمدن احمدی نژاد، تمامی امکانات کشور در راستای تحکيم پايه های نظاميگری و تحجر به کار گرفته خواهند شد. با رأی به هاشمی، نشان دهيم که به به آينده خود و کشورمان اميدواريم.

محسن پورسينا

Sunday, June 19, 2005

تحليلی در مورد نتايج انتخابات



مرحله اول انتخابات رياست جمهوری با شکست ظاهری اصلاح طلبان به انجام رسيد، اگر چه به نظر می رسد که بازنده اصلی مردمی باشند که برای چندمين بار بايد مسيری را از ابتدا بپيمايند که تا قبل از اين انتخابات در نيمه راهش بودند. تنها اميدی که می توان داشت اين است که مردمی که همه سياسيون، هر چند به ريا، صحه بر هوش و درايت سياسيشان می گذارند، کاری نکنند که وضعيت به دوران ما قبل رفسنجانی در دوره اول رياست جمهوری اش برگردد.

بررسی آمار آرای کانديداها در اين مرحله نکات جالبی را نمايان ميسازد.

اول: اصلاح طلبان درک درستی از مطالبات مردم ندارند. مشکل اصلی جنبش اصلاح طلبی ايران اين است که رابطه خود با مردم را به مثابه يک جاده يک طرفه فرض کرده اند و می پندارند مردم در انتهای خط منتظر راهبردهای آقايان (و خانمها) هستند. مستاصلانه ترين واکنش اصلاح طلبان، بست نشستنشان در آخر مجلس ششم در برابر زورگوييهای شورای نگهبان بود که در کمال ناباوری خود اصلاح طلبان هيچ تحرک مردمی خاصی را موجب نشد. اصلاح طلبان بر اين گمان هستند که همه ايرانيان با حدّت و شدّت دانشجويان دانشگاه اميرکبير حامی برنامه های مترقی شان هستند. استراتژيستهای اصلاح طلب به قدری از عامه مردم فاصله گرفته اند که هدف اصلی اصلاح طلبی را فراموش کرده اند. آقايان! عمده رأی دهندگان ايرانی رايشان را در شهرهايی مثل بافق، زابل، مينآب، بجنورد، سيرجان، آباده، و يا جنوب تهران و مناطق سنتی شهرهای بزرگ به صندوق می ريزند. جايگاه واقعی شما در اين مناطق چگونه است؟ تجربه هشت سال گذشته بايد روشن کرده باشد که تنها به پشتيبانی روشنفکران منزوی و دانشجويان احساساتی نمی توان دلخوش بود. بايد قشر عامی ايرانی هم خواستار اصلاحات باشند.

دوم- تحريم کنندگان انتخابات سر در گمند. نه درک درستی از جامعه ايرانی دارند و نه به واقعيتهای عينی جامعه ايرانی و نيازهای عينی مردم توجهی می کنند. نزديک به 62.6% مردم در انتخابات اخير شرکت کردند. اين ميزان مشارکت، بسيار نزديک به ميانگين شرکت مردم در تمامی انتخابات رياست جمهوری پس از انقلاب (64%) است. به عبارت ديگر، تحريم کنندگان انتخابات به هيچ عنوان وزنه سياسی محسوب نمی شوند و بهتر آن است که عرض خود را نبرده، مطالبات خود را به نام مردم ايران نگذارند. بحث تقلب هم بی فايده است عقل سليم نمی پذيرد که در يک انتخابات با مجموع رأی کمتر از سی ميليون، پنج ميليون رأی با شناسنامه تقلبی به صندوق ريخته شده باشد. با اعتماد به صداقت خاتمی، بعيد است که حتی ارقام و تعداد آرا برای به هم زدن ترتيب نسبی کانديداها دستکاری شده باشند.

سوم- درد اصلی قاطبه مردم، معيشت است. از ابتدا معلوم بود که کروبی، با دادن وعده پنجاه هزار تومانی خود، روی آرای مردم طبقه متوسط قمار کرده است. اصلاح طلبان و اهالی اينترنت او را ريشخند کردند و گفتند که مردم ايران فرهيخته تر از آنند که با چنين وعده ای به کسی رأی بدهند. رأی غير حزبی کروبی هم نشان داد که مردم ايران هنوز سيری شکم را بر آزادی بيان ترجيح می دهد.

چهارم- مردم ايران نه علاقه مند به حرفهای سنگين هستند و نه گول ظاهر بزک کرده را می خورند. مردم نه سخنان پيچده معين و لاريجانی را می پسندند، و نه رايشان را فقط به ظاهر اتوکشيده قاليباف ميدهند. مردم چيزی می خواهند ساده، ملموس، و از جنس خودشان. از سوی ديگر، احمدی نژاد و کروبی، حداقل در ظاهر، نشان دادند که حرف عامه مردم را بهتر درک می کنّد.

پنجم- جناح راست، قواعد بازی سياسی در ايران را هم بهتر ميداند و هم بهتر اجرا می کند (اگر چه منکر نابرابری نيروی طرفين هم نمی توان شد). اصلاح طلبان ظرف مدت کوتاهی دو بار دچار تردستی های سياسی راستيون شدند. دفعه اول هنگامی بود که معين را رد صلاحيت کردند و پيش از آن که اصلاح طلبان به خود بيايند او را به حقيرانه ترين صورت ممکن تاييد صلاحيت کردند. در بار دوم چنان صحنه را چيدند که اصلاح طلبان همه همم و غمم خود را صرف مبارزه با لاريجانی و به خصوص قاليباف کنّد، و درست در هنگامی که اصلاح طلبان هيچ واکنشی نمی توانستند از خود نشان دهند، آرای سازمانی خود را به نام احمدی نژاد به صندوق ريختند. هر دوی اين موارد نشانگر هوش سياسی بالا و درک واقع بينانه ايست که جناح راست از عامه جامعه ايرانی دارد، اگر چه اين به مذاق بسياری از مخالفان جناح راست خوش نمی آيد.

ششم- ايران به ادامه روند اصلاح طلبی نيازمند است. اصلاح طلبان بايد رفرم را به صورت خواست مردم عامی جامعه دراورند. بايد بپذيرند که اکثريت ايرانيان برخوردی با اينترنت نداشته اند که از فيلتر شدن سايتها غمی به دل راه بدهند. به بسياری از شهرهای کوچک، روزنامه ای به جز اطلاعات و کيهان نمی رود و ميزان خوانندگان مجله های ورزشی و خانوادگی، چندين برابر مجلات سياسی است. اصلاح طلبان بايد راه ساده تر و سهل الوصولتری را برای ارتباط با مردم پيدا کنند. در عين حال بايد به هر طريق ممکن ميزان فرهنگ سياسی جامعه را ارتقا داد.

در شرايط کنونی، به نظر می رسد که راهی جز يکپارچگی کلّی در مقابل چنگ اندازی کامل جناح راست به همه مراکز قدرت باقی نمانده است. در دوران رياست جمهوری رفسنجانی، جنبش اصلاح طلبی فرصت بازنگری و اصلاح خود را خواهد داشت. موقعيتی که در صورت پيروزی احتمالی احمدی نژاد به طور جدی به با مخاطره مواجه خواهد شد و حتی ممکن است که احتمال دخالت بيگانگان را به دنبال داشته باشد.

شايد از يک جهت اصلاح طلبان بايد بايد شکرگزار باشند که هاشمی رفسنجانی سر انجام احساس تکليف کرد و پا به عرصه انتخابات گذاشت.

محسن پورسينا

Thursday, June 16, 2005

درباره انتخابات و لزوم رأی دادن

من نه سابقه فرهنگی برخی از تحريم کنندگان انتخابات رياست جمهوری ايران را دارم و نه سابقه سياسی بسياری از موافقان ادامه اصلاحات. اما به عنوان يک ايرانی اميدوار به آينده، فکر می کنم شرکت در انتخابات تنها راه بهروزی ايرانيان در دراز مدت است.

گروهی از منتقدين شرکت در انتخابات اعتقاد دارند که با عدم حضور در پای صندوقهای رأی، نظام جمهوری اسلامی مشروعيت خود را از دست داده، دچار بحران خاهد شد. به اين استدلال چندين ايراد ميتوان گرفت. اول اين که انتخاباتی که با حضور 50 يا 60 درصد مردم يک کشور برگزار شود، کاملا قانونی و کاملا مشروع است، همچنان که در تمام نقاط دنيا شاهد آن هستيم. در حقيقت اين ميزان حضور مردم، مشروعيت منتقدين را به زير سوال خواهد برد که فکر و وانمود می کنّد که کل جامعه ايرانی همصدا با آنان است. سياستمداران حاکم بر ايران هم توانايی خود را در مهار و پشت سر گذاشتن بحرانهای احتمالی اين چنينی، چه در سطح ملی و چه در سطح بين المللی نشان داده و ثابت کرده اند که در کل، سوار بر امواج گذرای سياسی هستند، هر چند که اين امر گاه گاه با دادن امتيازات سياسی يا اقتصادی به بيگانگان همراه بوده است.
از طرف ديگر به انگيزه برخی از اين تحريم کنندگان هم بايد دقت کرد. اگر چه در ميان تحريم کنندگان گروهی هستند که اميدوارند با خودداری از رأی دادن، نظام را مجبور به تن دادن به خواسته های مشروع مردمی کنند، اما گروهی هم هستند که هدف غايی آنها سرنگونی رژيم فعلی است. اين افراد ابتدا بايد برنامه های سياسی خود برای آينده ايران را روشن کنند و پيش از آنکه خود را سردمدار آزاديخواهی مردم قلمداد کنند، پاسخگو سوالاتی از قبيل موارد زير باشند که در صورت موفقيت آنها:
- چه تضمينی هست که انتقام کشيها آغاز نشوند؟
- با مديران ميآنی نظام که بسياری از آنها به هر حال و صورت به نظام وابستگی دارند، چه خواهند کرد؟
- جايگزينانی که برايه پستهای مختلف برخواهند گزيد، حداقل در بالاترين رده های حکومتی، چه کسانی خواهند بود و سوابق اجرايی آنها کدام است؟
- چه تضمينی وجود دارد که آنها به منافع ملی کشور در دراز مدت بيش از جمهوری اسلامی آسيب نرسانند؟
- چگونه ميخواهند تضمين کنند که حکومت آنها در مدت کوتاهی در حد 10 تا 15 سال کشور را به جايی بهتر از آنچه که هست خواهد رساند؟
- ...

همه مخالفين به برخورداری ايران از منابع طبيعی و برجستگی گروهی از نخبگان ايرانی در زمينه های مختلف اشاره می کنند، اما بافت سنتی کشور، که اتفاقا شامل عمده مردم هم می شود، را نا ديده می گيراند. من هيچ گروهی را با سابقه روشن در ميان منتقدين نمی شناسم که بدون کلّی گوييهای تکراری و غير قابل اجرا در شرايط کنونی، جواب روشنی برای سوالات بالا داشته باشد.

نتيجه رأی ندادن مردم همان خواهد بود که در انتخابات دومين شورای شهر و هفتمين مجلس شورا اتفاق افتاد؛ در غياب اکثريت رأی دهندگان، کسانی به اين دو ارگان راه يافتند که نماينده اقليت بودند. توقع بيجاييست که اگر کسی بخواهد نماينده يک طيف خاص انتظارات طيف مخالف خود را براورده کند. حرفی در اين نيست که انتخابات مجلس هفتم آزاد نبود، اما بايد به اين نکته هم توجه داشت که در همان انتخابات هم مردم ميتوانستند با رأی خود يک اکثريت اصلاح طلب را بر سر کار بياورند. بسياری از کسانی که با اشاره به وضعيت فعلی مجلس و شورای شهر تهران، ناکارامدی رژيم را نتيجه می گيراند، همان هايی هستند که با کوبيدن بر ساز مخالف و توفيق در منصرف کردن مردم از رأی دادن، مسبب وضع کنونی شدند.

صحبت از سر خوردگی از اصلاح طلبی هم بی مورد است: اصلاحات اجتماعی هميشه به آهستگی پيش می روند و هيچ ناظر منصفی قبول نخواهد کرد که جامعه ايرانی نسبت به ده سال پيش چه از لحاظ فرهنگی، چه از لحاظ سياسی، و چه از لحاظ اجتماعی عقبتر است.

در نتيجه، تنها راه روشن و مطمئن به سوی دموکراسی در ايران، شرکت مردم در انتخابات است. تنها در اين حالت است که مردم می توانند به طور مسالمت آميز نظر و خواسته های خود را به حکومت تحميل کنند و راه دشوار تحولات اجتماعی را به سوی آينده روشنتر بپيمايند.

محسن پورسينا